سيد محمد باقر برقعى
2258
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
همه دم زند سحرگه ز وجود حق تعالى * چو شب آدمى نخسبد به خيال آدميّت ازل و ابد زمانى است ز عهد دولت او * متحيّر است دوران ز مجال آدميّت به هزار لطف سيرت كه سرشته در فرشته * نرسد به حسن خلقت به خصال آدميّت فلك انقلاب اگر كرد و جهان اگر تغيّر * نه مزاج آدمى داشت نه حال آدميّت ز رخ كمثله شىء گرفت ليس پرده * چو رقم زدند تمثال مثال آدميّت به مقام قاب قوسين به يكنفس بپرد * پر جبرئيل ريزد پروبال آدميّت همه شاعران آفاق سخن كنند و من هم * كه حكايتيست ديگر به مقال آدميّت ز رسيدن « صبورى » به وصال دوست گفتم * كه رسيد آدم آخر به وصال آدميّت خوبان جهان گمرهتر از آن قوم مجوييد كه امروز * در كعبه و آتشكده و دير و كنشتند آنان كه چو مايند ز دير و حرم آزاد * در مذهب هر طايفه از اهل بهشتند گر از سر هر چيز گذشتند عجب نيست * چون ملّت ما در همه چيز اهل گذشتند جز پردگيان حرم عشق « صبورى » * خوبان جهان از تو چه پنهان همه زشتند